X
تبلیغات
ادبیاتی / داستانی - خاطرات
من جدیدا رفتم بلاگر ودر آنجا مطلب می نویسم

الان در حین گشت وگذار یکدفعه در وبلاگ یک خانم انگلیسی

چشمم به یک عکس افتاد ومنو برد به خاطرات کودکیم

آن زمان خیابان طالقانی خانه ای نبود وهمه جای آن زمین خالی


من با چکمه هایم در باران می دویدم مثل این دختر بچه


مادرم صدایم میکرد ومن بر میگشتم................





موضوعات مرتبط: خاطرات

تاريخ : 88/12/02 | 11 بعد از ظهر | نویسنده : مارتا |

/* /*]]-->*/

به نام خدا


بیشترازیک هفته از انتخابات میگذره  


ولی هنوز کشور آرامش نسبی نیافته است.



همه کشورهای جهان انتخابات دارند ولی این کشور


ما انگارعادت داره به پرحاشیه وسروصدابودن نمیدانم تا


به کی میخواهند اره بدهند وتیشه بگیرند.


خدارا خوش نمیاد برای جوانهای مردم! تا به کی باید

سکوت کرد وهیچ نگفت وننوشت.


دیروز ظهر درتلویزیون درگیری های خیابانی تهران را نشان


می داد وزدن نیروی انتظامی توسط مردم!کتک خوردن


بسیجیان خیلی ناراحت شدم ،هنوز مگه

چندسال ازپایان جنگ گذشته؟


چرا کسانی که درجنگ بودند باید کتک بخورند وتازه


پاسخگوی بقیه باشندکه چرا بسیجی

بودند.


آن موقع که کشورنیاز داشت به جبهه ها رفتند وحالا باید


زشت ترین الفاظ رابشنوند.


من این موضوع که همه بسیجیان افراد خوبی هستندقبول

ندارم زیرادر همه قشرها خوب وبد وجود دارد.


ولی آیا انصاف است خوب وبد با هم بسوزند؟


آقایان نامزدها پیش خدا جواب ما ملت را چه باید بگویند؟


کرسی ریاست اینقدرمهمه که زندگی مردم فلج بشه


،جوانها کشته وخانوادها از هم پاشیده!!!!!!!!!!!!!!!!!!


پس باید پاسخ بگویند......................


http://www.axs.sedayemardom.net/axs_iran/shoresh7.jpg

 


موضوعات مرتبط: خاطرات

تاريخ : 88/04/01 | 5 بعد از ظهر | نویسنده : مارتا |

مناظره:

ازدیشب تابه حال دارم به این فکر میکنم  که این جمله چقدربا معناست :

سیاست پدرومادر نمی شناسد.


درست گفته اند  اگر میشناخت که این نبود،درمناظر هها چه چیز های که لو نمی رود

چه حرفها که گفته نمی شود.

ما که از آتش دوریم چه میدانیم حال کسی که در این آتش میسوزد ودست وپا میزند


گرفتن مسئولیت به نظر من یعنی جدال وجنگ مداوم برای نگهداری این قدرت


همین آقایونی که در مناظره هستند بعد از انتخابات مثل یک بچه خوب پیش هم میشینند


وبه ریش من وامثال من میخندند که چه ساده گول حرفها وجدال آنها را میخوریم


چه اصلاح طلب وچه اصول گرا


الان مهم برای آنها مردم باید باشه نه پول های کلانی که گرفتند ومعلوم نیست به کی دادند


بحث های میلیاردی میارند وسط


چه کسی میدونه اینها چه کار کردند


درجریان دزدی از شهرداری تهران من یادمه  یک مدت کار ما شده بود دیدن


دادگاههای کرباسچی،فکرمیکردیم دیگه حالا حالا کرباسچی


نمی تونه اززندان بیاد بیرون!


یک مدت بعد آمد بیرونوالان پشت سر یکی از کاندیدا است



پولها چه شد مگه از بیت المال نبود؟

چه کسی جواب داد ؟


این هفته هم به پایان میرسه



فقط من ضرر کردم با انتخاب ناشایستم

.................
................
...............http://razeno.com/pics/election%2520day%2520II.jpg


موضوعات مرتبط: خاطرات

تاريخ : 88/03/17 | 9 قبل از ظهر | نویسنده : مارتا |

طبقه بندی: آموزنده

دیشب مناظره تلویزیونی بین احمدی نزاد وموسوی بود .به نظرمن جالب بود

من کاری به هردو کاندیدا وجناح هایشان ندارم ومیدانم بالخره یکی از این دو جناح



که رای میاره وفرد مورد نظر به اریکه قدرت میشینه،مهم بعد از اونه  که آیا به حرفهایشان و



وعده هایشان عمل خواهند کرد .یادی از این مردم بیچاره که مشکلات  اقتصادی داره از پا درشون

میاره



میکنند



دیشب احمدی نزاد حرفهای گفت واسمهای را لو داد که به قول طرفدارانش رای میاره



ولی طرفداران موسوی معتقدند که :به نفع موسوی تموم شد



خدا ازپشت پرده اینها خبرداره بقول یک عزیزی :سیاست پدرومادر نمی شناسه!



مثل نام بردن افرادی که احمدی نزاد گفت مخصوصا خاندان هاشمی !!!!!!!!!!!!!!!!!!


من زیاد مطلع از مسائل پشت پرده نیستم وخوشم هم از سیاست نمیاد




ولی به چشم خودم چیزهای دیدم که مربوط به هاشمی وخاندانش است



من هفت سال رفسنجان زندگی کردم با مردم مهربانش خیلی دوستشان داشتم



دراین شهر خاندان هاشمی برای خودشان جایگاه خاصی داشتند



خانواده آقای هاشمی 13بچه هستند که اکبر هاشمی اولین هست وزندگی نامه ونسب نامه این

خاندان چاپ شده وخاندان پرجمعیت وثروتمندی هستند .



سال 70 که ما وارد شهر شدیم یکی از برادرانش سالانه بالای 200میلیون پسته سالیانه اش بود.



که آن زمان پسته مرغوب کیلویی 1200تومان بود.والان چه مقداراست خداعالمه.



کمکهای که ازطرف رئیس جمهور وقت به شهر میشد قابل گفتارنبود،پسرعمویش که بدترین الفاظ

ازدهانش خارج میشد امام جمعه شهر ویکی دیگه از خاندانش نماینده شهررفسنجان بود



آقای هاشمی با صادرات پسته ووارد کردن بالاترین مدل ماشین خارجی شهررا از حالت سنتی

درآورده بود وهرکس برحسب پسته هاش شناخته میشد



احمد هاشمی برادرش رئیس شرکت پسته بود وشوهر خواهرش استاندار کرمان بود از طایفه

مرعشی ها



خلاصه اینکه زحمت آقای هاشمی ثمرداده بود وهمه اقوام دستشان به جایی وپستی بند بود



هیچ گاه درروزنامه محلی رفسنجان مقاله ای چاپ شد برعلیه خاندان هاشمی که لو داده بود



بخوربخورهای خاندان هاشمی از شرکت پسته ،چه شب نامه های که پخش نشدو چه چیزهای که




برای مردم لو نرفت ودید مردم عوض شد .



دیگه مردم دوست نداشتند به این خاندان اعتمادکنندوبقول خودبچه های سپاه رفسنجان زمانی که ما

درجبهه بودیم



پسرهاشمی درکانادا مهندسی میخوند.


حالا متروی تهران دست همون آقای مهندس است!



آنسال مردم دیگه به خاندان هاشمی رای ندادندوپسرعموی ایشان به مجلس نرفت



ونماینده ای که رای آورد به دلایل مختلف رد صلاحیت شد

وواقعه تیرماه پیش آمدکه




گاردویزه شورش از تهران آمد توی شهر وبا ضرب وشتم مردم راساکت کر
پشت پرده چه دستهای

درکاربود خداعالمه!دوباره رای گیری شد وآقای حسینی که الان رئیس دانشگاه پیام نوره



نماینده شهر شد



هروقت اسم هاشمی میاد من یاد آن واقعه میافتم.راست میگند ثروت قدرت میاره




این خاندان قدرت بالای دارند .ولی به نظر من مال دارند وهمچنین قدرت ولی این دلیل براین نمیشه



که آقای احمدی نزاد اسم ایشان وبقیه ای که نام بردبه این صراحت بگه



بقول آقای موسوی قوه قضائیه برای این کار است که او تائید میکنه که کسی مجرم هست یا نه؟



چه دنیای شده من بعنوان یک ایرانی که فقط حرفها را شنیدم موندم متاحیر که



ازاین چهارنفر کدام میخواد به این مردم خدمت صادقانه کنه؟


آیا هرکس خودش وخانوادش ودوستانش براش مهمتره یا این ملت مظلوم


فقط از خدا میخوام مردم بهترین واصلح ترین را انتخاب کنند



به امید انتخابی شایسته






انتخابی شایسته


http://www.irna.ir/NewsMedia/Photo/Larg_Pic/2009%5C5%5C20%5Cimg633784178458125000.jpg



موضوعات مرتبط: خاطرات

تاريخ : 88/03/14 | 9 قبل از ظهر | نویسنده : مارتا |
امروز درخیابان قدم میزدم ،یکی از دوستانم را دیدم

بعداز سلام واحوال پرسی ،کلی صحبت کردیم .باهم حرف زدیم درباره خاطرات کودکی واینکه هردو به هرچه که فکر میکردیم نرسیدیدم

علتش هرچه هست بماند من واون چه هدفهای داشتیم که زندگی وبچه نگذاشت

زن یعنی خودگذشتگی

مادر یعنئ مهرومحبت

همه اش گذشت از خود برای دیگران

نمیدونم تاسف بخورم یا خوشحال باشم

پس بهش فکر نمیکنم

................................


موضوعات مرتبط: خاطرات

تاريخ : 88/03/13 | 12 بعد از ظهر | نویسنده : مارتا |

امروز قفسه کتابهایم را مرتب میکردم  کتابهای که چندسال پیش خریده بودم به من چشمک میزدند

رفتم کنارشان ویکی را برداشتم ،کتاب نامه های نیما یوشیج بود

کتاب زیبای است به همه دوستان توصیه میکنم این کتاب را بخوانند

سال 1302هجری شمسی نیما درجواب لادبن عزیز دوستش که بهار را به او تبریک گفته:

اینطورپاسخ داده:

کاش من هم میتوانستم مثل همه آنهابهارراهمیشه بانشاط ببینم!اما قلب من شبیه شعله آتشی است که

هرقدربیشترمشغول میشوم ،مرا بیشترمیسوزاند!چشمهای من پاره ابری است که هرگز ازباریدن خسته نشده

است.

آیا میتوانم اشک وحسرت را ازطبیعت مسلط خود گرفته درعوض به او خنده وشعف دهم؟

خیال میکنم آسمان میگرید.گلها به رنگ قلب من خونین شده اند. بادها مینالندوبنفشه هم مثل من سر به زیر انداخته ومحزون است.


هرگز گردش زمین وموسم تبدیل یافته کسی را خوشحال نمی کند.قلب است که آن را ایجاد میکند


موضوعات مرتبط: خاطرات

تاريخ : 88/03/12 | 5 بعد از ظهر | نویسنده : مارتا |
امروز آلبوم عکس را نگاه میکردم

درعکسها یک دوست رادیدم یاد سالهای قبل افتادم.

سال 1370 که من همراه خانواده به کرمان رفتیم

اولین کسی که به استقبالمان آمد او بود

چقدر خوشحال بودم که دراین شهر دوست خوبی پیدا کردم

به خانه ما همراه با خانمش می آمد

ماهم میرفتیم 5سال درشهر غریب رفیق ویار هم درشادیها ومشکلات بودیم

همیشه به هم امیدواری میدادیم که این دوران هم تمام میشه وماهم

برمیگردیم شهرمان

با کلی افتخار 5سال باهم بودیم وخیلی دوست وصمیمی

بر اثر سانحه ای نابینا شد ومن بهترین دوستم را ازدست دادم

و3سال گوشه خونه بود با یک زندگی که ازهم پاشید

من یک مدت ازش خبر نداشتم

تااینکه شب خوابش را دیدم

صبح تماس با خانواده اش گرفتم که

به من گفتند او دوماه ونیمه که فوت شده...........

اصلا خشکم زده بود باورم نمیشد

حالا فهمیده بودم

چقدرزود دیر میشود

بعد از آن جریان هرگاه با کسی دوست میشم همیشه نگرانشم

نکنه

این هم مثل اون ازدست بدم

دوستی که میاد وردپایش برقلب من میمونه ومیره

فقط خاطراتش مونده

 

خاطراتش

....................................


http://abeeeeeb.persiangig.ir/image/photo sher/120-129/124.jpg


موضوعات مرتبط: خاطرات

تاريخ : 88/03/11 | 5 بعد از ظهر | نویسنده : مارتا |

جمعه عصر تلویزیون فیلم سینمائی داشت که موضوعش درباره خرمشهربود این روزها سالگردآزادسازی خرمشهراست وتلویزیون بانشان دادن تصاویرآن زمان ووسرود ممدنبودی!خاطره آن روزها رازنده میکند.

من پیش خودم فکر میکنم که خیلی چیزها هست که گفته نشده ونمیشود

زمانی که شوهرم دانشجوبود یک دوستی داشت  که آزاده بود وبچه اهواز،دریکی ازکلاسهای که استاد روانشناس برایشان صحبت میکرده :

که سه چیز سخت ترین شرایط روحی را برای انسان به همراه داره

1.اسارت

2.تجاوز

3.طلاق

این آقا با لبخند میگه :استاد پس من چی باید بگم که درجریان آزادسازی خرمشهر من به اسارت عراقی ها درآمدم، دراردوگاه به من تجاوز شد.

استاد تعجب میکنه که جدی میگی ؟ایشان میگویند :باید قسم بخورم !این واقعیت داره

استاد میگه :پس مرحبا به تو که این روحیه راداری،

این دانشجو عنوان میکنه :اگرعشق امام نبود من ،من الان اینجانبودم.

من دردوران اسارت مسلط به زبان انگلیسی شدم وزبان عربی را کمی یاد گرفتم.

ومهم برای من این بود که یک وجب از خاک خرمشهر به دشمن داده نشد،

و افتخارم اینه که یک ایرانیم

یک ایرانیم

یک ایرانیم

.......................




موضوعات مرتبط: خاطرات

تاريخ : 88/03/02 | 8 قبل از ظهر | نویسنده : مارتا |

 

 

الان که میخواهم بنویسم تصمیم گرفتم مثل وبلاگ کامران نجف زاده

 دل نوشته داشته باشم

وازامروز به بعد خواهم نوشت :

دل نوشته 1

دیشب پسرم عروسی رفته بود ،درآن عروسی 40میلیون تومان هزینه عروسی شده بود .برای اولین بار بوددراین شهر کوچک اینطور هزینه کردند.

مردم این شهر بعضی ها برای نان شب محتاجند واینطور مراسمها

..................ما به کجا داریم میریم ؟دارندگی وبرازندگی

مارابااغنیا چه کار؟

 


موضوعات مرتبط: خاطرات

تاريخ : 88/03/01 | 11 قبل از ظهر | نویسنده : مارتا |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.