تبليغاتX
ادبیاتی / داستانی
 
ادبیاتی / داستانی
تشکیل شده از تصاویر و سخنان بزرگان / نثر و شعر


سه شنبه هفدهم آذر 1388 :: 17:56 ::  نويسنده : مارتا

 

..."هنوز در سفرم .

خيال مي كنم

در آب هاي جهان قايقي است

و من - مسافر قايق - هزار ها سال است

سرود زنده دريانوردهاي كهن را

به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم

و پيش مي رانم.

مرا سفر به كجا مي برد؟

كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند

و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت


گشوده خواهد شد؟

كجاست جاي رسيدن ، و پهن كردن يك فرش

و بي خيال نشستن

و گوش دادن به

صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟


و در كدام بهار

درنگ خواهد كرد


و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

شراب بايد خورد

و در جواني يك سايه راه بايد رفت،


همين.

كجاست سمت حيات ؟

من از كدام طرف مي رسم به يك هدهد؟


و گوش كن ، كه همين حرف در تمام سفر

هميشه پنجره خواب را بهم ميزند.


چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند؟

درست فكر كن

كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز ؟

چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند ؟


درست فكر كن

كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز؟


چه چيز پلك ترا مي فشرد،

چه وزن گرم دل انگيزي ؟...

 

سهراب



http://i2.tinypic.com/44hhwya.jpg



شنبه چهاردهم آذر 1388 :: 16:51 ::  نويسنده : مارتا
شعری از : بائيف

الماس سختم من

که با چکش نمی‌شکنم و نه با قلم تراشیده می‌شوم

بزن، بزن مرا که من از آن نخواهم مرد

همچون ققنوسم من

که از مرگ خود زندگی باز می یابد

و از خاکستر خود می‌زاید

بکُش، بکُش مرا که من از آن نخواهم مُرد.

ازکتاب ژان کریستف، ترجمه م. به آذین



جمعه سیزدهم آذر 1388 :: 14:43 ::  نويسنده : مارتا




 


ديشب تمام ابرها را گريه کردم

 

در حسرت امروز و فردا گريه کردم

 

رفتي و پرواز پرستو گونه ات را

 

در سوگ فرداي غزل ها گريه کردم

 

مانند گل هاي شقايق داغ عشقت

 

مي زد به زخم کهنه ام تا گريه کردم

 

رفتي خدا حافظ  تو را چشم انتظارم

 

دور از تو من تنهاي تنها گريه کردم





یکشنبه هشتم آذر 1388 :: 17:27 ::  نويسنده : مارتا

من اکنون احساس می کنم،

بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم،

تنها مانده ام.

و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم.

و اعماق آسمان ساکت را می نگرم.

و خود را می نگرم.

و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ،

این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است،

و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر

که تو این جا چه می کنی؟

امروز به خودم گفتم:

من احساس می کنم،

که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.

همین و همین.

دکتر علی شریعتی


 



یکشنبه هشتم آذر 1388 :: 16:7 ::  نويسنده : مارتا